X
تبلیغات
مطالب زیبا برای شما

دفاع مقدس

هفته دفاع مقدس گرامی باد!


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط آیدا ا در 91/07/02 ساعت 0:24 موضوع | لینک ثابت


رفتن پدر مجنون به خواستاری لیلی


چون راه دیار دوست بستند

بر جوی بریده پل شکستند

مجنون ز مشقت جدائی

کردی همه شب غزل‌سرائی

هردم ز دیار خویش پویان

بر نجد شدی سرود گویان

یاری دو سه از پس اوفتاده

چون او همه عور و سرگشاده

سودا زده زمانه گشته

در رسوائی فسانه گشته

خویشان همه در شکایت او

غمگین پدر از حکایت او

پندش دادند و پند نشیند

گفتند فسانه چند نشیند

پند ار چه هزار سودمند است

چون عشق آمد چه جای پند است

مسکین پدرش بمانده در بند

رنجور دل از برای فرزند

در پرده آن خیال بازی

بیچاره شده ز چاره‌سازی

پرسید ز محرمان خانه

گفتند یکایک این فسانه

کو دل به فلان عروس دادست

کز پرده چنین به در فتادست

چون قصه شنید قصد آن کرد

کز چهره گل فشاند آن گرد

آن در که جهان بدو فروزد

بر تاج مراد خود بدوزد

وآن زینت قوم را به صد زین

خواهد ز برای قره‌العین

پیران قبیله نیز یک سر

بستند برآن مراد محضر

کان در نسفته را درآن سفت

با گوهر طاق خود کند جفت

یکرویه شد آن گروه را رای

کاهنگ سفر کنند از آنجای

از راه نکاح اگر توانند

آن شیفته را به مه رسانند

چون سید عامری چنان دید

از گریه گذشت و باز خندید

با انجمنی بزرگ برخاست

کرد از همه روی برگ ره راست

آراسته با چنان گروهی

می‌رفت به بهترین شکوهی

چون اهل قبیله دل آرام

آگاه شدند خاص تا عام

رفتند برون به میزبانی

ار راه وفا و مهربانی

در منزل مهر پی فشردند

وآن نزل که بود پیش بردند

با سید عامری به یک بار

گفتند چه حاجت است پیش‌آر

مقصود بگو که پاس داریم

در دادن آن سپاس داریم

گفتا که مرادم آشنائیست

آنهم ز پی دو روشنائیست

وانگه پدر عروس را گفت

کاراسته باد جفت با جفت

خواهم به طریق مهر و پیوند

فرزند ترا ز بهر فرزند

کاین تشنه جگر که ریگ زاده است

بر چشمه تو نظر نهاده است

هر چشمه که آب لطف دارد

چون تشنه خورد به جان گوارد

زینسان که من این مراد جویم

خجلت نبرم برآنچه گویم

معروف‌ترین این زمانه

دانی که منم درین میانه

هم حشمت و هم خزینه دارم

هم آلت مهر و کینه دارم

من در خرم و تو در فروشی

بفروش متاع اگر به هوشی

چندان که بها کنی پدیدار

هستم به زیادتی خریدار

هر نقد که آن بود بهائی

بفروش چو آمدش روائی

چون گفته شد این حدیث فرخ

دادش پدر عروس پاسخ

کاین گفته نه برقرار خویش است

میگو تو فلک به کار خویش است

گرچه سخن آبدار بینم

با آتش تیزکی نشینم

گردوستپی درین شمار است

دشمن کامیش صدهزار است

فرزند تو گر چه هست بدرام

فرخ نبود چو هست خودکام

دیوانگیی همی نماید

دیوانه حریف ما نشاید

اول به دعا عنایتی کن

وانگه ز وفا حکایتی کن

تا او نشود درست گوهر

این قصه نگفتنی است دیگر

گوهر به خلل خرید نتوان

در رشته خلل کشید نتوان

دانی که عرب چه عیب جویند

این کار کنم مرا چه گویند

با من بکن این سخن فراموش

ختم است برین و گشت خاموش

چون عامریان سخن شنیدند

جز باز شدن دری ندیدند

نومید شده ز پیش رفتند

آزرده به جای خویش رفتند

هر یک چو غریب غم رسیده

از راه زبان ستم رسیده

مشغول بدانکه گنج بازند

وان شیفته را علاج سازند

وانگه به نصیحتش نشاندند

بر آتش خار می‌فشاندند

کاینجا به از آن عروس دلبر

هستند بتان روح پرور

یاقوت لبان در بناگوش

هم غالیه پاش و هم قصب پوش

هر یک به قیاس چون نگاری

آراسته‌تر ز نو بهاری

در پیش صد آشنا که هستی

بیگانه چرا همی پرستی

بگذار کزین خجسته نامان

خواهیم ترا بتی خرامان

یاری که دل ترا نوازد

چون شکر و شیر با تو سازد


 

نوشته شده توسط آیدا ا در 91/03/03 ساعت 17:45 موضوع داستان های عشقی | لینک ثابت


در صفت عشق مجنون

نظامی » خمسه » لیلی و مجنون
 

سلطان سریر صبح خیزان

سر خیل سپاه اشک ریزان

متواری راه دلنوازی

زنجیری کوی عشقبازی

قانون مغنینان بغداد

بیاع معاملان فریاد

طبال نفیر آهنین کوس

رهیان کلیسیای افسوس

جادوی نهفته دیو پیدا

هاروت مشوشان شیدا

کیخسرو بی کلاه و بی‌تخت

دل خوش کن صدهزار بی رخت

اقطاع ده سپاه موران

اورنگ نشین پشت گوران

دراجه قلعه‌های وسواس

دارنده پاس دیر بی‌پاس

مجنون غریب دل شکسته

دریای ز جوش نانشسته

یاری دو سه داشت دل رمیده

چون او همه واقعه رسیده

با آن دو سه یار هر سحرگاه

رفتی به طواف کوی آن ماه

بیرون ز حساب نام لیلی

با هیچ سخن نداشت میلی

هرکس که جز این سخن گشادی

نشنودی و پاسخش ندادی

آن کوه که نجد بود نامش

لیلی به قبیله هم مقامش

از آتش عشق و دود اندوه

ساکن نشدی مگر بر آن کوه

بر کوه شدی و میزدی دست

افتان خیزان چو مردم مست

آواز نشید برکشیدی

بی‌خود شده سو به سو دویدی

وانگه مژه را پر آب کردی

با باد صبا خطاب کردی

کی باد صبا به صبح برخیز

در دامن زلف لیلی آویز

گو آنکه به باد داده تست

بر خاک ره اوفتاده تست

از باد صبا دم تو جوید

با خاک زمین غم تو گوید

بادی بفرستش از دیارت

خاکیش بده به یادگارت

هر کو نه چو باد بر تو لرزد

نه باد که خاک هم نیرزد

وانکس که نه جان به تو سپارد

آن به که ز غصه جان برآرد

گر آتش عشق تو نبودی

سیلاب غمت مرا ربودی

ور آب دو دیده نیستی یار

دل سوختی آتش غمت زار

خورشید که او جهان فروزست

از آه پرآتشم بسوزست

ای شمع نهان خانه جان

پروانه خویش را مرنجان

جادو چشم تو بست خوابم

تا گشت چنین جگر کبابم

ای درد و غم تو راحت دل

هم مرهم و هم جراحت دل

قند است لب تو گر توانی

از وی قدری به من رسانی

کاشفته گی مرا درین بند

معجون مفرح آمد آن قند

هم چشم بدی رسید ناگاه

کز چشم تو اوفتادم ای ماه

بس میوه آبدار چالاک

کز چشم بد اوفتاد بر خاک

انگشت کش زمانه‌اش کشت

زخمیست کشنده زخم انگشت

از چشم رسیدگی که هستم

شد چون تو رسیده‌ای ز دستم

نیلی که کشند گرد رخسار

هست از پی زخم چشم اغیار

خورشید که نیلگون حروفست

هم چشم رسیده کسوفست

هر گنج که برقعی نپوشد

در بردن آن جهان بکوشد

روزی که هوای پرنیان پوش

خلخال فلک نهاد بر گوش

سیماب ستارها در آن صرف

شد ز آتش آفتاب شنگرف

مجنون رمیده دل چو سیماب

با آن دو سه یار ناز برتاب

آمد به دیار یار پویان

لبیک زنان و بیت گویان

می‌شد سوی یار دل رمیده

پیراهن صابری دریده

می‌گشت به گرد خرمن دل

می‌دوخت دریده دامن دل

می‌رفت نوان چو مردم مست

می‌زد به سر و به روی بر دست

چون کار دلش ز دست بگذشت

بر خرگه یار مست بگذشت

بر رسم عرب نشسته آنماه

بر بسته ز در شکنج خرگاه

آن دید درین و حسرتی خورد

وین دید در آن و نوحه‌ای کرد

لیلی چو ستاره در عماری

مجنون چو فلک به پرده‌داری

لیلی کله بند باز کرده

مجنون گله‌ها دراز کرده

لیلی ز خروش چنگ در بر

مجنون چو رباب دست بر سر

لیلی نه که صبح گیتی افروز

مجنون نه که شمع خویشتن سوز

لیلی بگذار باغ در باغ

مجنون غلطم که داغ بر داغ

لیلی چو قمر به روشنی چست

مجنون چو قصب برابرش سست

لیلی به درخت گل نشاندن

مجنون به نثار در فشاندن

لیلی چه سخن؟ پری فشی بود

مجنون چه حکایت؟ آتشی بود

لیلی سمن خزان ندیده

مجنون چمن خزان رسیده

لیلی دم صبح پیش می‌برد

مجنون چو چراغ پیش می‌مرد

لیلی به کرشمه زلف بر دوش

مجنون به وفاش حلقه در گوش

لیلی به صبوح جان نوازی

مجنون به سماع خرقه بازی

لیلی ز درون پرند می‌دوخت

مجنون ز برون سپند می‌سوخت

لیلی چو گل شکفته می‌رست

مجنون به گلاب دیده می‌شست

لیلی سر زلف شانه می‌کرد

مجنون در اشک دانه می‌کرد

لیلی می مشگبوی در دست

مجنون نه ز می ز بوی می مست

قانع شده این از آن به بوئی

وآن راضی از این به جستجوئی

از بیم تجسس رقیبان

سازنده ز دور چون غریبان

تا چرخ بدین بهانه برخاست

کان یک نظر از میانه برخاست

 


 

نوشته شده توسط آیدا ا در 91/03/03 ساعت 17:44 موضوع داستان های عشقی | لینک ثابت


وفات مجنون بر روضه لیلی

نظامی » خمسه » لیلی و مجنون
 

انگشت کش سخن سرایان

این قصه چنین برد به پایان

کان سوخته خرمن زمانه

شد خرمنی از سرشک دانه

دستاس فلک شکست خردش

چون خرد شکست باز بردش

زانحال که بود زارتر گشت

بی‌زورتر و نزارتر گشت

جانی ز قدم رسیده تا لب

روزی به ستم رسیده تا شب

نالنده ز روی دردناکی

آمد سوی آن عروس خاکی

در حلقه آن حظیره افتاد

کشتیش در آب تیره افتاد

غلطید چو مور خسته کرده

پیچید چو مار زخم خورده

بیتی دو سه زارزار برخواند

اشکی دو سه تلخ تلخ بفشاند

برداشت بسوی آسمان دست

انگشت گشاد و دیده بربست

کای خالق هرچه آفرید است

سوگند به هرچه برگزیداست

کز محنت خویش وارهانم

در حضرت یار خود رسانم

آزاد کنم ز سخت جانی

واباد کنم به سخت رانی

این گفت و نهاد بر زمین سر

وان تربت را گرفت در بر

چون تربت دوست در برآورد

ای دوست بگفت و جان برآورد

او نیز گذشت از این گذرگاه

وان کیست که نگذرد بر اینراه

راهیست عدم که هر چه هستند

از آفت قطع او نرستند

ریشی نه که غورگاه غم نیست

خاریده ناخن ستم نیست

ای چون خر آسیا کهن لنگ

کهتاب نو روی کهربا رنگ

دوری کن از این خراس گردان

کو دور شد از خلاص مردان

در خانه سیل ریز منشین

سیل آمد، سیل، خیز، منشین

تا پل نشکست بر تو گردون

زین پل به جهان جمازه بیرون

در خاک مپیچ کو غباریست

با طبع مساز کو شراریست

بر تارک قدر خویش نه پای

تا بر سر آسمان کنی جای

دایم به تو بر جهان نماند

آنرا مپرست کان نماند

مجنون ز جهان چو رخت بر بست

از سرزنش جهانیان رست

بر مهد عروس خوابنیده

خوابش بربود و بست دیده

ناسود درین سرای پر دود

چون خفت مع‌الغرامه آسود

افتاده بماند هم بر آن حال

یک ماه و شنیده‌ام که یک سال

وان یاوگیان رایگان گرد

پیرامن او گرفته ناورد

او خفته چو شاه در عماری

وایشان همه در یتاق داری

بر گرد حظیره خانه گردند

زان گور گه آشیانه گردند

از بیم درندگان چپ و راست

آمد شد خلق جمله برخاست

نظارگیی که دیدی از دور

شوریدن آن ددان چو زنبور

پنداشتی آن غریب خسته

آنجاست به رسم خود نشسته

وان تیغ زنان به قهرمانی

بر شاه کنند پاسبانی

آگاه نه زانکه شاه مرد است

بادش کمر و کلاه برداست

وان جیفه خون به خرج کرده

دری به غبار درج کرده

از زلزلهای دور افلاک

شد ریخته و فشانده بر خاک

در هیئت او ز هر نشانی

نامانده به جا جز استخوانی

زان گرگ سگان استخوانخوار

کسرا نه به استخوان او کار

چندان که ددان بدند بر جای

ننهاد در آن حرم کسی پای

مردم ز حفاظ با نصیب است

این مردمی از ددان غریب است

شد سال گذشته وان دد و دام

آواره شدند کام و ناکام

دوران چو طلسم گنج بربود

وان قفل خزینه بند فرسود

گستاخ روان آن گذرگاه

کردند درون آن حرم راه

دیدند فتاده مهربانی

مغزی شده مانده استخوانی

چون محرم دیده ساختندش

از راه وفا شناختندش

آوازه روانه شد به هر بوم

شد در عرب این فسانه معلوم

خویشان و گزیدگان و پاکان

جمع آمده جمله دردناکان

رفتند و در او نظاره کردند

تن خسته و جامه پاره کردند

وان کالبد گهر فشانده

همچون صدف سپید مانده

گرد صدفش چو در زدودند

بازش چو صدف عبیر سودند

او خود چو غبار مشگوش داشت

از نافه عشق بوی خوش داشت

در گریه شدند سوکواران

کردند بر او سرشک باران

شستند به آب دیده پاکش

دادند ز خاک هم به خاکش

پهلوگه دخمه را گشادند

در پهلوی لیلیش نهادند

خفتند به ناز تا قیامت

برخاست ز راهشان ملامت

بودند در این جهان به یک عهد

خفتند در آن جهان به یک مهد

کردند چنانکه داشت راهی

بر تربت هردو روضه گاهی

آن روضه که رشک بوستان بود

حاجتگه جمله دوستان بود

هرکه آمدی از غریب و رنجور

در حال شدی ز رنج و غم دور

زان روضه کسی جدا نگشتی

تا حاجت او روا نگشتی


 

نوشته شده توسط آیدا ا در 91/03/03 ساعت 17:43 موضوع داستان های عشقی | لینک ثابت


برنامه......

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن


منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن


شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن


معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام


پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم


پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده

منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه


شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت


معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق


پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد


مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت


 

نوشته شده توسط آیدا ا در 91/03/03 ساعت 17:41 موضوع طنز | لینک ثابت


آگاهی مجنون از شوهر کردن لیلی

نظامی » خمسه » لیلی و مجنون
 

فرزانه سخن سرای بغداد

از سر سخن چنین خبر داد

کان شیفته رسن بریده

دیوانه ماه نو ندیده

مجنون جگر کباب گشته

دهقان ده خراب گشته

می‌گشت به هر بسیچ گاهی

مونس نه به جز دریغ و آهی

بوئی که ز سوی یارش آمد

خوشبوی‌تر از بهارش آمد

زان بوی خوش دماغ پرور

اعضاش گرفته رنگ عنبر

آن عنبرتر ز بهر سودا

می‌کرد مفرحی مهیا

بر خاک فتاده چون ذلیلان

در زیر درختی از مغیلان

زانروی که روی کار نشناخت

خار از گل و گل ز خار نشناخت

ناگه سیهی شتر سواری

بگذشت بر او چو گرزه ماری

چون دید در آن اسیر بی‌رخت

بگرفت زمام ناقه را سخت

غرید به شکل نره دیوی

برداشت چو غافلان غریوی

کی بی‌خبر از حساب هستی

مشغول به کار بت‌پرستی

به گرز بتان عنان بتابی

کز هیچ بتی وفا نیابی

این کار که هست نیست با نور

وان یار که نیست هست ازین دور

بیکار کسی تو با چنین کار

بی‌یار بهی تو از چنین یار

آن دوست که دل بدو سپردی

بر دشمنیش گمان نبردی

شد دشمن تو ز بی‌وفائی

خود باز برید از آشنائی

چون خرمن خود به باد دادت

بد عهد شد و نکرد یادت

دادند به شوهری جوانش

کردند عروس در زمانش

و او خدمت شوی را بسیچید

پیچید در اوی و سر نه‌پیچید

باشد همه روزه گوش در گوش

با شوهر خویشتن هم آغوش

کارش همه بوسه و کنار است

تو در غم کارش این چه کار است

چون او ز تو دور شد به فرسنگ

تو نیز بزن قرابه بر سنگ

چون ناوردت به سالها یاد

زو یاد مکن چه کارت افتاد

زن گر نه یکی هزار باشد

در عهد کم استوار باشد

چون نقش وفا و عهد بستند

بر نام زنان قلم شکستند

زن دوست بود ولی زمانی

تا جز تو نیافت مهربانی

چون در بر دیگری نشیند

خواهد که دگر ترا نه‌بیند

زن میل ز مرد بیش دارد

لیکن سوی کام خویش دارد

زن راست نبازد آنچه بازد

جز زرق نسازد آنچه سازد

بسیار جفای زن کشیدند

وز هیچ زنی وفا ندیدند

مردی که کند زن آزمائی

زن بهتر از او به بی‌وفائی

زن چیست نشانه گاه نیرنگ

در ظاهر صلح و در نهان جنگ

در دشمنی آفت جهانست

چون دوست شود هلاک جانست

گوئی که بکن نمی‌نیوشد

گوئی که مکن دو مرده کوشد

چون غم خوری او نشاط گیرد

چون شاد شوی ز غم بمیرد

این کار زنان راست باز است

افسون زنان بد دراز است

مجنون ز گزاف آن سیه کوش

برزد ز دل آتشی جگر جوش

از درد دلش که در برافتاد

از پای چو مرغ در سر افتاد

چندان سر خود بکوفت بر سنگ

کز خون همه کوه گشت گلرنگ

افتاد میان سنگ خاره

جان پاره و جامه‌پاره پاره

آن دیو که آن فسون بر او خواند

از گفته خویشتن خجل ماند

چندان نگذشت از آن بلندی

کان دل شده یافت هوشمندی

آمد به هزار عذر در پیش

کای من خجل از حکایت خویش

گفتم سخنی دروغ و بد رفت

عفوم کن کانچه رفت خود رفت

گر با تو یکی مزاح کردم

بر عذر تو جان مباح کردم

آن پرده‌نشین روی بسته

هست از قبل تو دلشکسته

شویش که ورا حریف و جفتست

سر با سر او شبی نخفت‌ست

گرچه دگری نکاح بستش

ار عهد تو دور نیست دستش

جز نام تو بر زبان نیارد

غیر تو کس از جهان ندارد

یکدم نبود که آن پریزاد

صد بار نیاورد ترا یاد

سالیست که شد عروس و بیشست

با مهر تو و به مهر خویشست

گر بی تو هزار سال باشد

بر خوردن از او محال باشد

مجنون که در آن دروغگوئی

دید آینه‌ای بدان دوروئی

اندک‌تر از آنچه بود غم خورد

کم مایه از آنچه کرد کم کرد

می‌بود چو مراغ پر شکسته

زان ضربه که خورد سرشکسته

از جزع پر آب لعل می‌سفت

بر عهد شکسته بیت می‌گفت

سامان و سری نداشت کارش

کز وی خبری نداشت یارش

مشاطه این عروس نو عهد

در جلوه چنان کشیدش از مهد

کان مهدنشین عروس جماش

رشگ قلم هزار نقاش

چون گشت به شوی پای بسته

بود از پی دوست دل شکسته

غمخواره او غمی دگر یافت

کز کردن شوی او خبر یافت

گشته خرد فرشته فامش

مجنون‌تر از آنکه بود نامش

افتاده چو مرغ پر فشانده

بیش از نفسی در او نمانده

در جستن آب زندگانی

برجست به حالتی که دانی

شد سوی دیار آن پریروی

باریک شده ز مویه چون موی

با او به زبان باد می‌گفت

کی جفت نشاط گشته با جفت

کو آن دو به دو بهم نشستن

عهدی به هزار عهده بستن

کو آن به وصال امید دادن

سر بر خط خاضعی نهادن

دعوی کردن به دوستاری

دادن به وفا امیدواری

و امروز به ترک عهد گفتن

رخ بی گنهی ز من نهفتن

گیرم دلت از سر وفا شد

آن دعوی دوستی کجا شد

من با تو به کار جان فروشی

کار تو همه زبان فروشی

من مهر ترا به جان خریده

تو مهر کسی دگر گزیده

کس عهد کسی چنین گذارد؟

کو را نفسی به یاد نارد؟

با یار نو آنچنان شدی شاد

کز یار قدیم ناوری یاد

گر با دگری شدی هم‌آغوش

ما را به زبان مکن فراموش

شد در سر باغ تو جوانیم

آوخ همه رنج باغبانیم

این فاخته رنج برد در باغ

چون میوه رسید می‌خورد زاغ

خرمای تو گرچه سازگار است

با هر که به جز منست خار است

با آه چو من سموم داغی

کس بر نخورد ز چون تو باغی

چون سرو روانی ای سمنبر

از سرو نخورده هیچکس بر

برداشتی اولم به یاری

بگذاشتی آخرم به خواری

آن روز که دل به تو سپردم

هرگز به تو این گمان نبردم

بفریفتیم به عهد و سوگند

کان تو شوم به مهر و پیوند

سوگند نگر چه راست خوردی!

پیوند نگر چه راست کردی!

کردی دل خود به دیگری گرم

وز دیده من نیامدت شرم

تنها نه من و توئیم در دور

کازرم یکی کنیم با جور

دیگر متعرفان بکارند

کایشان بد و نیکها شمارند

بینند که تا غم تو خوردم

با من تو و با تو من چه کردم

گیرم که مرا دو دیده بستند

آخر دگران نظاره هستند

چون عهده عهد باز جویند

جز عهد شکن ترا چه گویند

فرخ نبود شکستن عهد

اندیشه کن از شکستن مهد

گل تا نشکست عهد گلزار

نشکست زمانه در دلش خار

می تا نشکست روی اوباش

در نام شکستگی نشد فاش

شب تا نشکست ماه را جام

با روی سیه نشد سرانجام

در تو به چه دل امید بندم

وز تو به چه روی باز خندم

کان وعده که پی در او فشردی

عمرم شد و هم به سر نبردی

تو آن نکنی که من شوم شاد

وانکس نه منم که نارمت یاد

با اینهمه رنج کز تو سنجم

رنجیده شوم گر از تو رنجم

غم در دل من چنان نشاندی

کازرم در آن میان نماندی

آن روی نه کاشنات خوانم

وان دل نه که بی‌وفات دانم

عاجز شده‌ام ز خوی خامت

تا خود چه توان نهاد نامت

با اینهمه جورها که رانی

هم قوت جسم و قوت جانی

بیداد تو گر چه عمر کاهست

زیبائی چهره عذر خواهست

آنرا که چنان جمال باشد

خون همه کس حلال باشد

روزی تو و من چراغ دل ریش

به زان نبود که می‌رمت پیش

مه گر شکرین بود تو ماهی

شه گر به دو رخ بود تو شاهی

گل در قصبی و لاله در خز

شیرین ورزین چو شیره رز

گر آتش بیندت بدان نور

آبش به دهان درآید از دور

باغ ارچه گل و گلاله دارست

از عکس رخت نواله خوارست

اطلس که قبای لعل شاهیست

با قرمزی رخ تو کاهیست

ز ابروی تو هر خمی خیالیست

هر یک شب عید را هلالیست

گر عود نه صندل سپید است

با سرخ گل تو سرخ بید است

سلطان رخت به چتر مشگین

هم ملک حبش گرفت و هم چین

از خوبی چهره چنین یار

دشوار توان برید دشوار

تدبیر دگر جز این ندانم

کین جان به سر تو برفشانم

آزرم وفای تو گزینم

در جور و جفای تو نبینم

هم با تو شکیب را دهم ساز

تا عمر کجا عنان کشد باز


 

نوشته شده توسط آیدا ا در 91/03/03 ساعت 17:38 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت


بخش ۱۲ - عاشق شدن لیلی و مجنون به یکدیگر

 عاشق شدن لیلی و مجنون به یکدیگر

هر روز که صبح بردمیدی

یوسف رخ مشرقی رسیدی

کردی فلک ترنج پیکر

ریحانی او ترنجی از زر

لیلی ز سر ترنج بازی

کردی ز زنخ ترنج سازی

زان تازه ترنج نو رسیده

نظاره ترنج کف بریده

چون بر کف او ترنج دیدند

از عشق چو نار می‌کفیدند

شد قیس به جلوه‌گاه غنجش

نارنج رخ از غم ترنجش

برده ز دماغ دوستان رنج

خوشبوئی آن ترنج و نارنج

چون یک چندی براین برآمد

افغان ز دو نازنین برآمد

عشق آمد و کرد خانه خالی

برداشته تیغ لاابالی

غم داد و دل از کنارشان برد

وز دل شدگی قرارشان برد

زان دل که به یکدیگر نهادند

در معرض گفتگو فتادند

این پرده دریده شد ز هر سوی

وان راز شنیده شد به هر کوی

زین قصه که محکم آیتی بود

در هر دهنی حکایتی بود

کردند بسی به هم مدارا

تا راز نگردد آشکارا

بند سر نافه گرچه خشک است

بوی خوش او گوای مشک است

یاری که ز عاشقی خبر داشت

برقع ز جمال خویش برداشت

کردند شکیب تا بکوشند

وان عشق برهنه را بپوشند

در عشق شکیب کی کند سود

خورشید به گل نشاید اندود

چشمی به هزار غمزه غماز

در پرده نهفته چون بود راز

زلفی به هزار حلقه زنجیر

جز شیفته دل شدن چه تدبیر

زان پس چو به عقل پیش دیدند

دزدیده به روی خویش دیدند

چون شیفته گشت قیس را کار

در چنبر عشق شد گرفتار

از عشق جمال آن دلارام

نگرفت هیچ منزل آرام

در صحبت آن نگار زیبا

می‌بود ولیک ناشکیبا

یکباره دلش ز پا درافتاد

هم خیک درید و هم خر افتاد

و آنان که نیوفتاده بودند

مجنون لقبش نهاده بودند

او نیز به وجه بینوائی

می‌داد بر این سخن گوائی

از بس که سخن به طعنه گفتند

از شیفته ماه نو نهفتند

از بس که چو سگ زبان کشیدند

ز آهو بره سبزه را بریدند

لیلی چون بریده شد ز مجنون

می‌ریخت ز دیده در مکنون

مجنون چو ندید روی لیلی

از هر مژه‌ای گشاد سیلی

می‌گشت به گرد کوی و بازار

در دیده سرشک و در دل آزار

می‌گفت سرودهای کاری

می‌خواند چو عاشقان به زاری

او می‌شد و می‌زدند هرکس

مجنون مجنون ز پیش و از پس

او نیز فسار سست می‌کرد

دیوانگیی درست می‌کرد

می‌راند خری به گردن خرد

خر رفت و به عاقبت رسن برد

دل را به دو نیم کرد چون ناز

تا دل به دو نیم خواندش یار

کوشید که راز دل بپوشد

با آتش دل که باز کوشد

خون جگرش به رخ برآمد

از دل بگذشت و بر سر آمد

او در غم یار و یار ازو دور

دل پرغم و غمگسار از او دور

چون شمع به ترک خواب گفته

ناسوده به روز و شب نخفته

می‌کشت ز درد خویشتن را

می‌جست دوای جان و تن را

می‌کند بدان امید جانی

می‌کوفت سری بر آستانی

هر صبحدمی شدی شتابان

سرپای برهنه در بیابان

او بنده یار و یار در بند

از یکدیگر به بوی خرسند

هر شب ز فراق بیت خوانان

پنهان رفتی به کوی جانان

در بوسه زدی و بازگشتی

بازآمدنش دراز گشتی

رفتنش به از شمال بودی

باز آمدنش به سال بودی

در وقت شدن هزار برداشت

چون آمد خار در گذر داشت

می‌رفت چنانکه آب در چاه

می‌آمد صد گریوه بر راه

پای آبله چون به یار می‌رفت

بر مرکب راهوار می‌رفت

باد از پس داشت چاه در پیش

کامد به وبال خانه خویش

گر بخت به کام او زدی ساز

هرگز به وطن نیامدی باز


 

نوشته شده توسط آیدا ا در 91/03/03 ساعت 17:37 موضوع داستان های عشقی | لینک ثابت


لیلی ومجنون1


فرخنده شبی که آن جهان گیر
از نطع زمین شد آسمان گیر
برخاست ز خوابگاه این دیر
در مرقد چرخ شد سبک سیر
برداشت ازین خرابه محمل
در منزل ماه کرد منزل
ز آنجا به طریق تاجداری
بنشست به دومین عماری
ز آنجا بسر بلندی بخت
شد تخت نشین سیمین تخت
ز آنجا که رسید بر چهارم
شد خواجهٔ آن خجسته طارم
ز آنجا چو ز بر کشید رایت
شد والی پنجمین ولایت
ز آنجا چو بلند بارگه گشت
شبها ز ششم شکارگه گشت
ز آنجا چو نمود بیشتر جهد
شد مهدی خاص هفتمین مهد
ز آنجا چو شد آن طرف روانه
شد خازن هشتمین خزانه
ز آنجا چو پرید بر نهم بام
و آزاد شد از شکنج نه دام
بازار جهت گذاشت بر جای
بنهاد به نطع بی جهت پای
سر ز آن سوی کاینات بر کرد
ملک ازل و ابد نظر کرد
بست از دو دوال بند نعلین
شهبند غرض به قاب قوسین
دید آنچه عبارتش نسنجد
در حوصلهٔ خرد، نگنجد
دید ار خدای، دید بی غیب
گفتار ز حق شنید بی ریب
ز آن گفت و شنید بی کم و کاست
هم گفتن و هم شنیدنش راست
کرد از کف غیب شربتی نوش
کز هستی خود شدش فراموش
با بخشش پاک بندهٔ پاک
آمد سوی بنده خانهٔ خاک
پس داد بهر خجسته یاری
ز آوردهٔ خوبش یادگاری
بودند همه ز سینهٔ پر
جویی هم از آن محیط پر در
بوبکر بغار هم قدم بود
فاروق به عدل محترم بود
و آن حرف کش جریده پرداز
با خازن علم بود هم راز
هر چار چو هشت باغ بودند
پروانهٔ یک چراغ بودند


 

نوشته شده توسط آیدا ا در 91/03/03 ساعت 17:35 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت


فقط اورا یک ماه در آغوش گرفتم

هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!

اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی

اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک میریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟

اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم”دوی” شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.

من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.

زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.

اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!

این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.

خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای “دوی”تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره..

مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.سایت پاتوق۹۸:هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم.. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.

جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!…منبع:سایت تفریحی پاتوق ۹۸

نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم.

متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!

روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم.

این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.

سایت پاتوق ۹۸ : راجع به این موضوع به “دوی” هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند.
و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم..پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.

من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به  سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.

انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.

“دوی” در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمیکنی تب داشته باشی؟من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.

به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.
زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.

من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. “دوی” انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.

من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :

از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

***

جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند.این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند.

پس در زندگی سعی کنید:
زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید..زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.
این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.
اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ اتفاقی نمی افته, اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید.

منبع:http://www.patoghkade.com


 

نوشته شده توسط آیدا ا در 91/03/03 ساعت 17:29 موضوع داستان های عشقی | لینک ثابت


من آن لیلای لیلی می پرستم

به مجنون گفت روزی ساربانی

چرا بیهوده در صحرا روانی

اگر با لیلیت بودی سروکار

من او را دیدمش با دیگری یار

سر وذولفش به دست دیگران است

تو را بیهوده در صحرا روان است

به حرف ساربان مجنون فقان کرد

برایش این ربایی را بیان کرد

درخت بی ثمر هر کوی نشاند

دوای درد مجنون را نداند

میان عاشق و معشوق رمزیست

چه داند آنکه اوشتر می چراند

گمان کردی که من لیلی پرستم

من آن لیلای لیلی می پرستم


 

نوشته شده توسط آیدا ا در 91/02/21 ساعت 2:5 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت


...

لطفادرمورد قالب وبلاگم نظربزارین؟؟؟


 

نوشته شده توسط آیدا ا در 91/02/09 ساعت 18:41 موضوع | لینک ثابت


ماشین.....

پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي

كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم

مي زد و آن را تحسين مي كرد

پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟ ".

پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است".

پ......سر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري،

بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي

كاش او هم يك همچو برادري داشت.

اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با ماشين يه

گشتي بزنيم؟""اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟".

پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان

دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است.

اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد.".

پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و

تيـز بر نمي گشت.

او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني

نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :..

" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش

عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده.

يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد . اونوقت مي توني براي خودت

بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح

مي دم، ببيني."

پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در

صندلي جلوئي ماشين نشاند.

برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي

فراموش ناشدني شدند

 


 

نوشته شده توسط آیدا ا در 91/02/04 ساعت 21:23 موضوع داستان های عشقی | لینک ثابت


...

قالبی که برای وبلاگم گذاشتم.....به نظرتون قشنگه؟؟؟ ... یاعوضش کنم؟؟؟


 

نوشته شده توسط آیدا ا در 91/02/04 ساعت 21:18 موضوع | لینک ثابت


Eshghچـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیــــه؟؟؟؟؟

عشق يعنی ...

تا حالا شده عاشق بشين؟؟؟

ميدونين عشق چه رنگيه؟؟؟

ميدونين عشق چه مزه اي داره؟؟؟

ميدونين عشق چه بويي داره؟؟؟

ميدونين عاشق چه شکليه؟؟؟

ميدونين معشوق چه کار ميکنه با قلب عاشق؟؟؟

قلب عاشق براي چي ميزنه؟؟؟  

ميدونين قلب عاشق براي کي ميزنه؟؟؟

ميدونين ...؟؟؟


اگه جواب اين همه سئوال رو ميخواين! مطلب زير رو بخونين...خيلي جالب و آموزندس...

وقتي

يه روز ديدي خودت اينجايي و دلت يه جاي ديگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدي

طوري ميشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق مي تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن

همه چي با يک نگاه شروع ميشه

اين نگاه مثل نگاهاي ديگه نست ، يه چيزي داره که اوناي ديگه ندارن ...

محو زيبايي نگاهش ميشي ، تا ابد تصوير نگاهش رو توي قلبت حبس مي كني ، نه اصلا مي زاريش توي

يه صندوق ، درش رو هم قفل مي كني تا كسي بهش دست نزنه.

 

حتي وقتي با عشقت روي يه سكو مي شيني و واسه ساعتهاي متمادي باهاش حرفي نمي زني ، وقتي ازش

دور ميشي احساس مي كني قشنگترين گفتگوي عمرت رو با كسي داري از دست ميدي.


مي بيني كار دل رو؟

شب مي آي كه بخوابي مگه فكرش مي زاره؟! خلاصه بعد يه جنگ و

جدال طولاني با خودت چشات رو رو هم مي زاري ولي همش از خواب ميپري ...

از چيزي ميترسي ...

صبح كه از خواب بيدار ميشي نه مي توني چيزي بخوري نه مي توني كاري انجام بدي ، فقط و فقط اونه كه

توي فكر و ذهنت قدم مي زنه


به خودت مي گي اي بابا از درس و زندگي افتادم ! آخه من چمه ؟

راه مي افتي تو كوچه و خيابون هر جا كه ميري هرچي كه مي بيني فقط اونه ، گويا كه همه چي از بين

رفته و فقط اون مونده


طوري بهش عادت مي كني كه اگه فقط يه روز نبينيش دنيا به آخر ميرسه

وقتي با اوني مثل اينكه تو آسمونا سير مي كني وقتي بهت نگاه مي كنه گويا همه دنيا رو بهت ميدن

گرچه عشق نه حرفي مي زنه و نه نگاهي مي كنه !

آخه خاصيت عشق همينه آدم رو عاشق مي كنه و بعد ولش مي كنه به امون خدا

وقتي باهاته همش سرش پائينه

تو دلت مي گي تورو خدا فقط يه بار نيگام كن آخه دلم واسه اون چشاي قشنگت يه ذره شده

ديگه از آن خودت نيستي

بدجوري بهش عادت كردي ! مگه نه ؟ يه روزي بهت ميگه كه مي خواد ببينتت

سراز پا نمي شناسي حتي نميدوني چي كار كني ...

فقط دلت شور ميزنه آخه شب قبل خواب اونو ديدي...

خواب ديدي که همش از دستت فرار ميکنه ...

هيچوقت براش گل رز قرمز نگرفتي ...چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم نخواستي فکر کنه تو دروغ

ميگي آخه از دروغ متنفره ...


وقتي اون رو مي بيني با لبخند بهش ميگي خيلي خوشحالي که امروز ميبينيش ...

ولي اون ...

سرش رو بلند مي كنه و تو چشات زل ميزنه و بهت ميگه

اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كني !

دنيا رو سرت خراب ميشه

همه چي رو ازت مي گيرن همه خوشبختيهاي دنيا رو

بهش مي گي من … من … من

از جاش بلند ميشه و خيلي آروم دستت رو ميبوسه ميذاره رو قلبش و بهت ميگه خيلي دوستت دارم وبراي

هميشه تركت مي كنه


ديگه قلبت نمي تپه ديگه خون تو رگات جاري نميشه

يه هويي صداي شكستن چيزي مي آد

دلت مي شكنه و تكه هاي شكستش روي زمين ميريزه

دلت ميخواد گريه کني ولي يادت مي افته بهش قول داده بودي که هيچوقت به خاطر اون گريه نميکني چون

ميگفت اگه يه قطره اشک از چشماي تو بياد من خودم رو نميبخشم ...


دلت ميخواد بهش بگي چقدر بي رحمي که گريه رو ازم گرفتي ولي اصلا هيچ صدايي از گلوت در نمياد

بهت ميگه فهميدي چي گفتم ؟با سر بهش ميگي آره!...

وقتي ازش ميپرسي چرا؟؟؟ميگه چون دوستت دارم!

انگشتري رو که تو دستته در مياري آخه خيلي اونو دوست داره بهش ميگي مال تو ...

ازت ميگيره ولي دوباره تو انگشتت ميکنه ...ميگه فقط تو دست تو قشنگه...

بعد دستت رو محکم فشار ميده و تو چشمات نگاه ميکنه و...

بعد اون روز ديگه دلت نميخواد چشمات رو باز نمي كني

آخه اگه بازشون كني بايد دنياي بدون اون رو ببيني

تو دنياي بدون اون رو مي خواي چي كار ؟

و براي هميشه يه دل شكسته باقي مي موني

دل شكسته اي كه تنها چاره دردش تويي...

 


 

نوشته شده توسط آیدا ا در 91/02/03 ساعت 20:26 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت


گنجشک

گنجشک با خدا قهر بود…
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و…
... خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغضی راه کلامش بست…
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...


 

نوشته شده توسط آیدا ا در 91/01/31 ساعت 15:3 موضوع آموزنده ها................. | لینک ثابت


قهوه شور

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد....


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط آیدا ا در 91/01/31 ساعت 15:2 موضوع داستان های عشقی | لینک ثابت


برخوردهای سرد...

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتراز ما می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را


 

نوشته شده توسط آیدا ا در 91/01/30 ساعت 21:45 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت


فردا تو هم تنهایی...

آنكه دستش را اینقدر محكم گرفته ای،دیروز عاشق من بود

دستانت را خسته نكن

محكم یا آرام....

فردا تو هم تنهایی


 

نوشته شده توسط آیدا ا در 91/01/30 ساعت 21:29 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت


صبر کن عشق تو تفسیر شود بعد برو

  صبر کن عشق تو تفسیر شود بعد برو ،

  یا دل از ماندن تو سیر شود بعد برو ،

  خواب دیدی که دل دست به دامان تو شد ،

  تو بمان خواب تو تعبیر شود بعد برو ،

  لحظه ای باد تو را خواند که با او بروی ، 

تو بمان تا به یقین دیر شود بعد برو ،

  صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو ،

 یا دل از دیده ی تو سیر شود بعد برو ،

  تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند ،

  تو بمان گریه به زنجیر شود بعد برو .  


 

نوشته شده توسط آیدا ا در 91/01/30 ساعت 21:26 موضوع داستان های عشقی | لینک ثابت


...

توروزگار رفته ببین چه سهم ما  شد از عاشقی تباهی از زندگی مصیبت از سادگی خیانت


 

نوشته شده توسط آیدا ا در 91/01/30 ساعت 21:18 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت


مردان......

مردان هم قلب دارند.... فقط صدایش یواش تر از صدای قلب یک زن است....

مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه میکنند....

شاید ندیده باشی...

اما همیشه اشک هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب میکنند..

هر وقت زن بودنت را میبیند... سینه اش را به جلو میدهد...

صدایش را کلفت تر میکند... تا مبادا... لرزش دست هایش را ببینی..
.
مرد که باشی... دوست داری.... از نگاه یک زن مرد باشی...


 

نوشته شده توسط آیدا ا در 91/01/30 ساعت 19:10 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت


دلتنگی...

نه اسمش عشـــــــــق است، نه علاقه، نه حتی عادت، اشتباه محض است دلتنگ کسی باشی ... که دلـــش با تـــــــــو نیســـت !


 

نوشته شده توسط آیدا ا در 91/01/07 ساعت 0:34 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت


به یاد سهراب . . . .....................

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی راویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی

تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی وبنده خدا را نادیده می گیری ،

می خواهم بدانم،

دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟



سهراب سپهری

 


 

نوشته شده توسط آیدا ا در 91/01/07 ساعت 0:29 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت


ظهور

پاسخ استاد پناهیان به پرسشی پیرامون مستند"ظهور بسیار نزدیک است؟


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط آیدا ا در 90/12/27 ساعت 13:14 موضوع آموزنده ها................. | لینک ثابت


نمیبینمت


کـــجا ایــستــ - - ـاده‌ ای؟


چــ ـ ـگونــه اسـ ـ ــت بـ ـــاد از هـــر جــهتـ ــی کـ ـــه مــی‌وزد


عــطـ ــر تـ ـ ــو را بــ ـ ـا خــ ـ ـود دارد؟


تـ ـ ـــو نـ ـــرفــته ای مــیـ ــدانم


از جـ ـ ــایی در هــمیـ ـ ـن نـزدیـ ـکی مـ ـ ــرا نـ ـ ـگاه میــکنی


فــقـ ــط مـ ـ ــن نـمیبــینـ ــمت


 

نوشته شده توسط آیدا ا در 90/12/07 ساعت 17:12 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت


امان از دست ایرانی‌ها

امان از دست ایرانی‌ها

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.

همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط ، لطفا !!!


 

نوشته شده توسط آیدا ا در 90/12/07 ساعت 17:8 موضوع طنز | لینک ثابت


ضرب المثل های جدید ایرانی

اساتید و بزرگان ادبیات فارسی برای اینکه در آینده ای نه چندان دور، بعضی از ضرب المثل های اصیل ایرانی - به علت وجود بعضی از لغات و اصطلاحات - از بین نروند، تصمیم گرفتند که برخی از این ضرب المثل ها را به گونه زیر بازسازی کنند


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط آیدا ا در 90/12/07 ساعت 16:53 موضوع طنز | لینک ثابت


به چشمانت بیاموز که زیبایی ها را جست و جو کند....


حتی در آسمان تیره و ابری هم
می توان ستاره پیدا کرد
حتی از دریای خروشان وطوفانی هم
می شود ماهی گرفت
اگر آب نیست وآفتاب بی رمق است
می توان حتی گل ودرخت را در حافظه کاشت .......
و برگ و بارشان را به تماشا گذاشت
تنها باید به چشمهایمان بیاموزیم
که زیباییها را جستجو کنند
به گوشهایمان یاد بدهیم
که زمزمه های مهربانی را بشنوند
به قلبهایمان هشدار دهیم
که جز برای محبت وعشق نتپند

 


 

نوشته شده توسط آیدا ا در 90/12/06 ساعت 16:18 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت


چشمان سبز

چشمان سبز

به تو دل می بندم     به تو جان می بازم

به تو ای آنکه رسیدی به من از شهرامید

به تو ای آنکه تنت چون گل یاس است سپید

به تو دل می بندم... به توای مهتاب بهار

ای که چشمت چودریا...همه سبزاست و زلال

به تو ای همسفرخلوت من

که تورامی نگرم هرشب درقصرخیال

نگهت عاطفه خیزاست ولبت عاطفه بار

هرنگاه توخورشیدبودگاه طلوع

ولبت چون گل شبنم زده درصبح بهار

پیرهن برتن تو ابربود...ابربهار

شانه هایت چومهتاب بوددرپس ابرهای بهار

یاکه خورشیدی که درسینه ی توست...هست درحال طلوع

که شعاعش زگریبان توروشن سازد...چشم بی خواب مرا

ماه و خورشیدتو چون ازپس این ابردمد...می بردازتن من تاب مرا

ایکه چشم تو چومینو همه خرم...همه سبز

برلبم بوسه بزن

تاروددردل هرمویرگم خون بهار

ازلبم بوسه بگیر

تاشکوفه به گلستان دلم یاس سپید

تاتراود ز لبت برلب من عطرامید

زیرابروی سینه فام تودرحلقه چشم

میدرخشد که نگین چوزمرد...پرنور

یاچنان سبزشرابیست که نورچراغ

پرتوافشان بودازبام بلور

ایکه چشمت همه سبز.....ای نگاهت همه ناز

ایکه چشمت همه سبز.....ای نگاهت همه ناز

میدهد ازلب پروسوسه ات بوسه عشق

وزنگاهم چوابر

میچکد برنگه سبزتوباران نیاز

بنشین ای همه هستی بنشین

بنشین تاکنم افشان سرگیسوی تورابرسردوش

بنشین تابه لبم

بنویسم به تن وشانه تونامه عشق

آنچنان گرم نویسم که بیفتی مدهوش

ودرآن حالت سرمستی وناز

کشمت نرم وسبک درآغوش

....

 

 

 


 

نوشته شده توسط آیدا ا در 90/12/04 ساعت 22:54 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت


دستانت

دستانت را در برابرم مشت میکنی

و میپرسی, گل یا پوچ؟

و من در دلم می گویم فقط دستانت...!!!


 

نوشته شده توسط آیدا ا در 90/12/04 ساعت 14:38 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت